در عملیات والفجر ۴ سید دچار موج گرفتگی شدید شده بود و چشمانش کم شو. با زور و اجبار آوردیمش رفسنجان.
نیمه شب بود که دیدم بیدار شده می خواهد برود بیرون. بردمش دستشوئی و آوردمش. خوابید. دوباره که بیدار شدم دیدم در اتاق نیست.
وقتی دنبالش گشتم ، دیدم با پای برهنه در سرمای زمستان درون حیات به نماز شب ایستاده.
رفتم بیرون که بیاورمش داخل. قنوت گرفته با حالتی عجیب گریه می کرد و “الهی العفو“ش دلم را لرزاند. برگشتم داخل اتاق.
از پشت پنجره نظاره اش می کردم. او بود و قنوت و خدا.
پا برهنه در وادی مقدس، نویسنده و ناشر: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، چاپ اول- ۱۳۹۳؛ ص ۸۵-۸۴٫
به این مطلب رای دهید.
20
لینک کوتاه شده