همسر شهید همت آیه ای را یادش داده بود که اگر موقع رفتن همسرش در گوشش بخواند، باز می گردد.
حمید سرش را خم کرده بود و من در گوشش می خواندم. «إِنَّ الَّذي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعادٍ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ مَنْ جاءَ بِالْهُدى وَ مَنْ هُوَ في ضَلالٍ مُبين» ساکش را برداشت که برود، گفتم بیا در گوش دیگرت هم بخوانم.
گفت: بگذار برای دفعه بعد.
نرفته برگشت. می خواست به جای ساک، کوله پشتی اش را ببرد.
وقتی رفت، تازه به خودم آمدم که این بار موقع رفتن آیه سلامتی را در گوشش نخوانده ام. دویدم دنبالش؛ اما دیگر رفته بود.
آرام و قرار نداشتم. یاد حرف حمید افتادم که می گفت: این طور مواقع قرآن بخوان؛ بی تابی نکن. آن قدر خواندم تا آرام گرفتم.
این آخرین دیدار با حمید بود.
کتاب نیمه پنهان ماه، جلد سوم، حمید باکری به روایت همسر شهید، نویسنده: حبیبه جعفریان، ناشر: روایت فتح، چاپ شانزدهم- ۱۳۹۵ ؛ ص ۳۵-۳۴٫
به این مطلب رای دهید.
01
لینک کوتاه شده