برش هاشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۴

معرفی و بررسی کتاب یادت باشد؛ خاطرات شهید حمید سیاهکالی مرادی

کلام شهیدان: فرازی از وصیت نامه شهید سلیمانی : شهدا را در چشم، دل و زبان خود بزرگ ببینید، همانگونه که هستند. فرزندانتان را با نام آنها و تصاویر آنها آشنا کنید.

کتاب یادت باشد؛ شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی به روایت فرزانه سیاهکالی مرادی؛ همسر شهید

مصاحبه و باز نویسی: رقیه ملا حسینی

نویسنده: محمد رسول ملا حسینی

ناشر: شهید کاظمی

نوبت چاپ: چاپ بیست و نهم؛ ۱۳۹۷

تعداد صفحات: ۳۶۲

کتاب در یک نگاه:

کتاب حاضر روایت خانم فرزانه سیاهکالی مرادی از ۱۱۴۰ روز (سه سال و یک و نیم ماه) زندگی مشترک با شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی می باشد.

این کتاب در قطع ربعی و در سه بخش تنظیم شده است. بعد از مقدمه نویسنده و راوی، بدنه اصلی کتاب ده فصل بخش اول کتاب است. بخش دوم به وصیت نامه اختصاص دارد که در این بخش هم شش تصویر به همراه وصیت نامه درج شده است. بخش سوم کتاب نگارخانه است که دربردارنده ۴۶ تصویر از عکس و مستندات مربوط به شهید است که با تصاویر بخش دوم ۵۲ تصویر می شود که در ۳۵ صفحه به همراه توضیحات ذیل تصاویر آورده شده است.

به نظر می رسد اختصاص بخش جداگانه ای برای وصیت نامه وجهی ندارد. وصیت نامه می توانست آخرین مقطع از بخش اول کتاب باشد.

از مزیت های کتاب، قلم شیوا و روان نویسنده است. نویسنده با آوردن تعبیرات ادبی، خواننده را در شهر تحیر سرگردان نکرده و مستقیما سر سفره خاطرات شهید مهمان می کند.

از مزیت های دیگر کتاب روایتی عفیفانه از این زندگی عاشقانه است. سر تا سر  کتاب، موج می زند از عفتی که حاکم بر این زندگی بوده است. راوی و نویسنده طوری این روایت را تحویل مخاطب داده اند که عاشقانه بودنش، نتوانسته بر معنویت آن غالب آید. این نوع روایت محصول تعلیمی است که خداوند در سوره یوسف به این بشر خاکی هدیه کرده است.

برشی از مقدمه نویسنده (سین دوم):

ساده بگویم اعتراف زیباست. اعتراف به اینکه آن که می بینید نه در حد و شوکت این شهید؛ که در توان همین قلم ناتوان بوده است. شبیه پرنده ای که فقط دوست دارد در قفسی به نام حمید باشد دو سالی هست که درگیر نگارش و تامل بر خاطرات این شهید مدافع حرم بوده‌ام. هرچه که نوشته ایم قطره‌ای است از آنچه حس کرده ایم و آنچه حس کرده ایم تنها پنجره ای است رو به این همه عشق و بصیرت و دلدادگی. بدون شک کتاب یادت باشد تنها گوشه ای از زندگی حمید عزیز؛ آن هم صرفاً خاطرات روایت شده از همسر ایشان است.

این کتاب از جمله کتاب هایی است که در عرصه فرهنگ ایثار و شهادت با استقبال کم نظیر مخاطبان مواجه شده است؛ به طوری که تا فروردین ۱۳۹۸ به چاپ پنجاه ام در ۱۲۰ هزار نسخه رسیده است. البته که عاشقانه بودن آن سهمی خاص از این استقبال را به خود اختصاص داده است. اما به نظر می رسد سهم عمده استقبال از آن معجونی است که این زندگی خالص و معنوی را ایجاد کرده است. زن و شوهر، تربیت شده رزمندگان دفاع مقدس بوده و زندگی برای خدا را به خوبی یاد گرفته اند و شجاعت این نوع زندگی در هر دو نفر موج می زند. به نظر نگارنده این سطور، این زندگی بیش از آنکه تحت تأثیر شهید سیاهکالی باشد، مرهون شیر زنی است که خود شهید پرور است و خواننده در مقابل این عظمت متقابل، احساس عجز کرده و در مقابل آن کرنش می کند.

به نظر می رسد:

– با توجه به حجم نسبتا زیاد کتاب، تغییر قطع آن به رقعی استفاده از آن را بهتر خواهد کرد.

– قرار دادن سال شمار زندگی شهید در ابتدای کتاب، خواننده را با پیشینه ذهنی وارد داستان می کند و میزان هوشیاری وی را در استفاده از کتاب بالا می برد.

– قرار دادن فهرست موضوعی در آخر کتاب، قدرت جمع بندی به مخاطب داده و او را در استفاده از مطالب کاربردی کتاب، توان مند خواهد ساخت.

کشت و گذاری در کتاب:

راوی کتاب، از آن شخصیت هایی است که با فرهنگ ایثار و شهادت قد کشیده و بزرگ شده است. سال هایی که پدر خود رزمنده دفاع مقدس بوده و تلخی ها و شیرینی های این نوع زندگی را به خوبی چشیده است. علاوه بر این، با خاطرات همسران شهدا انس خاصی داشته است و توانسته هم ذات پنداری هایی را با این اسوه های صبر و کرامت ایجاد کند.

از خوابی که چند سال قبل از ازدواج دیده بود که با خواب همسر شهید ناصر کاظمی شباهت خاص داشته تا تأسی به همسر شهید ابراهیم همت در ازدواج و ارتباط مستمر با کتاب های همسران شهدا حتی بعد از ازدواج.

برش اول از صفحه ۴۴ کتاب:

تأملی کردم و گفتم: حمید آقا! حالا که شما این رو گفتی اجازه بده منم خوابی که چند سال پیش دیدم رو برات تعریف کنم. البته قول بده شما هم زیادی هوایی نشی! پرسید: مگه چه خوابی دیدی؟ گفتم چند سال پیش توی خواب دیدم یک هلی کوپتر بالای خونه دور می زنه و منو صدا می کنه. وقتی بالای پشت بوم رفتم از داخل همون هلیکوپتر یه گوسفند سر بریده بغل من انداختن.

حمید گفت: خواب عجیبیه. دنبال تعبیرش نرفتی؟

گفتم: « این خواب توی ذهنم بود ولی با کسی مطرح نکردم تا اینکه رفته بودیم مشهد، لابی هتل یه تعداد کتاب زندگی نامه و خاطرات شهدا بود. اونجا اتفاقی بین خاطر خاطرات همسر شهید ناصر کاظمی فرمانده سپاه پاوه خوندم که ایشون هم خوابی شبیه خواب من دیده. نوشته بود وقتی که مثل من، بار اول به خواستگاری جواب منفی داده بود، توی خواب می بینه یه هلی کوپتر بالای خونه اومد و یک گوسفند سر بریده همراه یه ماهی تو بغلش انداخت و این خواب را برای همکاری تعریف کرده بود. همکارش گفته بود: «گوسفند سر بریده نشونی قربونی تو راه خداست. احتمالاً تو ازدواج که می کنی همسرت شهید میشه. اون ماهی هم نشانه بچه است. البته همسرت قبل از به دنیا آمدن بچه شهید می شه.» نهایتاً آخر قصه زندگی این شهید، دقیقا همین طوری شد. قبل از به دنیا آمدن بچه، همسرش شهید شد. اونجا که این خاطره رو خوندم فهمیدم که من هم احتمالا همسر شهید می شم.

برش دوم از صفحه ۱۲ کتاب:

بعد از اعلام نتایج کنکور، تازه فرصت کرده بودم اتاقم را مرتب کنم. کتاب های درسی را یک طرف چیدم کتابخانه را مرتب کردم. بین کتاب ها چشمم به کتاب نیمه پنهان ماه افتاد. روایت زندگی شهید محمد ابراهیم همت از زبان همسر ایشان، که همیشه خاطراتش برایم جالب و خواندنی بود. روایتی که از عشقی ماندگار بین سردار خیبر و همسرش خبر می‌داد. کتاب را که مرور کردم به خاطره رسیدم که همسر شهید نیت کرده بود چهل روز روزه بگیرد. به اهل بیت (ع) متوسل بشود و بعد از این چله به اولین خواستگارش جواب مثبت بدهد. خواندن این خاطره کلید گمشده سردرگمی های من در این چند هفته شد. پیش خودم گفتم من هم مثل همسر شهید همت نیت می کنم. حساب و کتاب کردم دیدم چهل روز روزه؛ آن هم با این گرمای تابستان خیلی زیاد است. حدس زدم احتمالاً همسر شهید در زمستان چنین نذری کرده باشد. تصمیم گرفتم به جای روزه،چهل روز دعای توسل بخوانم به این نیت که از این وضعیت خارج بشوم. هر چه که خیر است همان اتفاق بیافتد و آن کسی که خدا دوست دارد نصیبم بشود.

برش سوم از صفحه ۲۴۶-۲۴۵ و ۲۵۰ کتاب:

به واسطه دوستم، کتاب دختر شینا به دستم رسید. روایت زندگی زن و شوهری را می خواندم که شبیه زندگی خودمان بود. عشقی که بین شان بود، خاطرات اول زندگی که همسر شهید از حاج ستار خجالت می کشید یا مأموریت های همیشگی شهید، نبودن ها و فاصله ها؛ همه این ها را در زندگی مشترک مان هم می توانستم ببینم. صفحه به صفحه می خواندم و مثل ابر بهار اشک می ریختم و با صدای بلند گریه می کردم. هر چه به آخر کتاب نزدیک می‌شدم، ترسم بیشتر می‌شد. می‌ترسیدم که شباهت زندگی ما با این کتاب در آخر قصه هم تکرار بشود. به حدی در حال هوای کتاب و زندگی قدم خیر، قهرمان کتاب دختر شینا غرق بودم که متوجه حضور حمید نشدم. بالای سر من ایستاده بود و چهره ی اشک آلود مرا نگاه می کرد. وقتی دید تا این حد این حد متاثر شده ام، کتاب را از دستم گرفت و پنهان کرد. گفت: «حق نداری بقیه کتاب رو بخونی تا همین جا خوندی کافیه». با همان بغض و گریه به حمید گفتم:« داستان این کتاب، خیلی شبیه زندگی ماست. من می ترسم آخر قصه عشق ما هم به جدایی ختم بشه».

… گوشی را که قطع کردم متوجه صدای گریه آرام حمید شدم. طرف اتاق که رفتم دیدم کتاب دختر شینا را دست گرفته و با خاطراتش اشک می ریزد. متوجه حضور من که شد، کتاب را بست و گفت:« راست میگفتیا! زندگیشون خیلی شبیه زندگی ماست. همسران شهدا خیلی از خودشون ایثار نشون دادن. این که یه زن تنهایی بار زندگی رو به دوش بکشه خیلی سخته. دوست دارم حالا که اسممو برای رفتن به سوریه نوشتم اگه اعزام شدم و تقدیر این بود که شهید بشم، تو هم مثل همین همسر شهید، صبور باشی».

از رفتارهای بسیار نابی که در این کتاب، انسان با گوشت و پوست لمس می کند، منش عفیفانه و حیا مدارانه این زن و شوهر است. حیای متقابل، ذاتی این زن شوهر شده بود و با شروع زندگی مشترک طبعا تابش بیشتری را جلوه داده است:

برش اول: از صفحه ۳۲ کتاب:

از آزمایشگاه که خارج شدیم خیابان خیام را تا سبزه میدان ساعتی پیاده آمدیم … یکی از مژه های حمید روی پیراهنش افتاده بود موی را به دستش گرفت به من نشان داد و گفت:«نگاه کن! از بس با من حرف نمی زنی و منو حرص میدی مزه هام داره میریزه!». ناخودآگاه خنده ام گرفت ولی به خاطر همان خنده، وقتی به خانه رسیدم کلی گریه کردم. چرا من باید به حرف یک نامحرم لبخند می زدم؟!. مادرم گریه من را که دید گفت: «دخترم! این که گریه نداره تو دیگه رسما می خوای زن حمید بشی. اشکالی نداره». حرف های مادرم در اوج مهربانی آرام می کرد ولی ته دلم آشوب بود هم می خواستم بیشتر با حمید باشم، بیشتر بشناسم، بیشتر صحبت کنم، هم این که خجالت می کشیدم. این نوع ارتباط برای من تازگی داشت.

برش دوم از صفحه ۳۰ و ۵۳ کتاب:

آزمایش را که دادیم چند دقیقه نشستم به خاطر خون زیادی که گرفته بودند ضعف کرده بودم. موقع بیرون آمدن حمید برگه آزمایشگاه را به من داد و گفت: «شرمنده فرزانه خانم! من که فردا میرم ماموریت. بی زحمت دو روز بعد، خودت جواب آزمایش رو بگیر. هر وقت گرفتی حتما به من خبر بده. برگشتیم با هم می بریم مطب به دکتر نشون بدیم». این دو روز خبری از هم نداشتیم حتی شماره‌موبایل هم نگرفته بودیم که با هم در تماس باشیم… [بعد از مراسم عقد] به سمت امامزاده اسماعیل باراجین حرکت کردیم. ساعت نه و نیم شب بود که رسیدیم. وقتی خواستیم داخل امام زاده برویم، کمی این پا و آن پا کرد و گفت: «بی زحمت شماره موبایل تو بده که بعد از نماز و زیارت تماس بگیرم». تا آن موقع شماره هم نداشتیم. شماره را که گرفت لبخندی زد و گفت: «شمارتو به یه اسم خاص ذخیره کردم ولی نمی گم».

برش سوم؛ از صفحه ۴۹ کتاب:

موقع خواندن خطبه عقد، من و حمید روی یک مبل سه نفره نشستیم. من یک طرف، حمید هم طرف دیگر چسبیده به دسته های مبل؛ بین ما فاصله بود.

از برجستگی های دیگر این زندگی مشترک، ابراز متقابل عواطف و علاقه ها می باشد؛ آن هم از نوع مختص به خود.

برشی از صفحه ۶۶ و  ۶۷ کتاب:

بعد از مهمانی حمید من را به دانشگاه رساند و خودش برای گرفتن جواب آزمایش رفت. از شانس ما استادمان نیامد و کلاس هم تشکیل نشد. با دوستان مشغول صحبت بودیم که اسم “همسر عزیزم تاج‌سرم حمید”روی گوشی افتاد. یکی از دوستانم که متوجه پیام شد، با شوخی گفت: «بچه‌ها! بیاید گوشی فرزانه را ببینید به جای اسم شوهرش انشاء نوشته». حمید شده بود مخاطب خاص من. نه توی گوشی که توی قلبم، زندگیم، آینده ام و همه دار و ندارم. چند دقیقه بعد پیام داد: «از هواپیما به برج مراقبت! توی قلب شما جا هست فرود بیایم یا باز باید دورتون بگردیم». من هم جواب دادم: «فعلاً یک بار دور ما بگرد تا ببینیم دستور بعدی چیه». دلم نمی آمد خیلی اذیتش کنم. بلافاصله بعدش نوشتم: «تشریف بیارید. قلب ما مال شماست. فقط دست و پای خودتون رو بشورید مثل اون روز روغنی نباشه». سر همین چیزها بود که به من می گفت خانم بهداشتی!.

راوی صادق کتاب، در جای جای مختلف روایت شخصیتی از شهید قصه خود ارائه داده است و توانسته تصویری از شهید در درون و بیرون از خانه را به تصویر بکشد.

برشی از صفحه ۱۳۹ کتاب:

… هربار برای بیرون رفتن داستانی داشتیم. تیپ زدنش خیلی وقت می گرفت. عادت داشت مرحله به مرحله پیش برود. اول چندین بار ریشش را شانه زد. جوراب پوشیدنش کلی طول کشید. چند بار عوض کرد تا رنگش را با پیراهن و شلوار که پوسیده ست کند. بعد هم یک شیشه ادکلن را روی لباس هایش خالی کرد. نگاهم را از او گرفتم و حاضر و آماده روی مبل نشستم، تا حمید هم آماده شود. بعد از مدتی پرسید: «خانم تیپم خوبه؟ بو کن ببین ادکلنم را دوست داری؟» گفتم: «کشتی منو با این تیپ زدنت که آقای خوش تیپ. بریم دیر شد». اما سریال آماده شدن حمید همچنان ادامه داشت. چندین بار کتش را عوض کرد. پیراهنش را جابجا کرد و بعد هم شلوارش را که می‌خواست بپوشد، روی هوا چند بار محکم تکان داد. با این کارش صدایم بلند شد که «حمید گرد و خاک راه ننداز. بپوش بریم». بارها می‌شد که من حاضر و آماده سر پله ها می نشستم. جلوی در می گفتم: «زود باش حمید زود باش آقا». در نهایت قرار گذاشتیم هر وقت خواستیم بیرون برویم از نیم ساعت قبل حمید شروع کند به آماده شدند. تازه بعد از نیم ساعت که می خواستیم سوار موتور بشویم، می دیدی یک وسیله را جاگذاشته یک بار سوئیچ موتور، یک بار کلاه ایمنی، یک بار مدارک. وقتی برمی‌گشت باز هم دست بردار نبود. دوباره به آینه نگاهی می کرد و دستی به لباس هایش می کشید.

برشی از صفحه ۱۸۶ کتاب:

محل کار حمید از قزوین چند کیلومتر فاصله داشت برای همین با سرویس رفت و آمد می‌کرد. با این که به من می‌گفت کارش طول می‌کشد، ولی می‌دانستم صرفاً به خاطر کار و مأموریت خودش نیست که از سرویس جا نماند. همزمان دو مسئولیت داشت؛ هم مسئول مخابرات گردان بود و هم مسئول فرهنگی گردان. هر جای دیگری که فکر می کرد کاری از دستش بر می آید، دریغ نمی کرد. از کار پرسنلی گرفته تا کار های فوق برنامه فرهنگی تیپ و گردان. در واقع آچار فرانسه تیپ بود. خستگی نمی شناخت. مقید بود حقوقش کاملا حلال باشد. برای همین بیشتر از ساعات موظفی کار انجام می داد. تمام ساعاتی که سر کار بود، آرام و قرار نداشت. در بحث مخابرات خیلی کار کشته بود. در ارزیابی های متعدد بازرس ها همیشه نمره ممتاز می گرفت و به او چند روز مرخصی تشویقی می دادند که اکثر شان را هم استفاده نمی کرد.

خانم سیاهکالی به خوبی توانسته پای سختی های این زندگی شهیدانه بایستد؛ اما اوج ایستادگی، شهامت و عظمت این زن شهید پرور، در فصل آخر داستان به تصویر کشیده می شود. زنی که با تأسی به حضرت زینب (س) قهرمانانه ایستاده و زیبایی هایی را که بعدها روایت گر آن خواهد بود را قهرمانانه نگاه کرده و لذت می برد و فراتر از نگاه در خلق این حماسه ها با همسرش همراهی می کند. اگر بگوییم که در این فصل از شهیدش پیشی گرفته، سخنی به گزاف نگفته ایم. این حد از ایثار و شهامت و شجاعت آن هم از یک زن، که کانون عواطف و احساسات است، نویسنده این سطور را شدیدا به عجز و کرنش وا می دارد. این فصول از کتاب، به حق همان روضه حماسی است که در واپسین سال های قرن پانزدهم شمسی به منصه ظهور رسیده است و کربلایی دیگر شده که قلب عاشقان کربلا را مبتلا به دردی شیرین می کند. زنی که خود برای اعزام شوهرش به سوریه میانجی گری می کند، برایش جشن حنابندان می گیرد و مراسم وصیت نویسی و وصیت خوانی به پا می کند. به راستی در حیرتم از این فرهنگ جهاد و شهادت و این انقلاب نوپای اسلامی که با دل های مستعد چه ها می کند. آری این انقلاب ذاتا طوفان کربلایی است و بر هر هشته برسد آتشی عظیم به پا می کند؛ از آن شعله هایی که «امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدًى».(سوره طه آیه ۱۰)

برشی از صفحه ۲۵۱-۲۵۲ کتاب:

آن شب خواب به چشم حمید نیامد. می دانستم حمید این سری بماند دق می کند. صبح بعد از راه انداختن حمید به خانه پدرم رفتم . کلی با پدر و مادرم صحبت کردم. از پدرم خواستم اسم حمید را به لیست اعزام برگرداند. گفتم: «اشکالی نداره! من راضیم حمید بره سوریه. هر چی که خیره همون اتفاق می‌افته». پدرم گفت: «دخترم! این خط این نشون. حمید بره شهید میشه. مطمئن باش». مادرم هم که نگران تنهایی های من بود گفت: «فرزانه! من حوصله گریه های تو را ندارم. خدای ناکرده اتفاقی بیفته طاقت نمیاری». در جوابشان گفتم: «حرف هاتون رو متوجه می شم. منم به دلم برات شده حمید اگه بره شهید میشه؛ ولی دوست ندارم مانع سعادتش باشم. شما هم خواهشا رضایت بدین. حمید دوست داره بره مدافع حرم باشه. از خیلی وقت پیش راه خودش را انتخاب کرده». پدرم اصرار من را که دید کوتاه آمد. قرار شد صحبت کند تا اسم حمید را به لیست اعزامی های دوره جدید اضافه کنند.

برشی از صفحه ۲۶۴-۲۶۶ کتاب:

حمید با خونه آبی رنگ که کلاهش را هم گذاشته بود زیر اوپن نشست. طبق قراری که با خودم گذاشته بودم برایش برگه a۴ آوردم. گفتم آقا! شما که معلوم نیست که اعزام بشیم شاید همین فردا رفتی الان سر حوصله چند خطی به عنوان وصیت نامه بنویس. قرار شد در دو برگه جدا از هم دو وصیت نامه بنویسد. یک وصیت نامه عمومی برای دوستان و همکاران و مردمی که بعدا می خوانند. یکی هم وصیت نامه خصوصی برای من، پدر و مادر هایمان، برادرها، خواهرها و اقوام نزدیک. شروع کرد به نوشتن. دست به قلم خوبی داشت. چون تازه دوش گرفته بود آب از سر و صورتش روی برگه ها می چکید. گفتم: «حمید! تو رو خدا روان بنویس. زیاد پیچیده نکن. خودمونی بنویس تا همه بتونن راحت بخونن». سرش را از روی برگه ها بلند کرد و خندید. بعد هم به شوخی گفت: «اتفاقا می خوام آن قدر سخت بنویسم که روی تو کم بشه. چون خیلی ادعای سواد می کنی».

وصیت نامه را بدون پاک نویس کردن، خیلی روان و بدون غلط نوشت. یک صفحه کامل شد. دست نوشته اش را به من داد و گفت: «بخون ببین چه جوریه؟». شروع کردم زیر لب خواندن. اشکم جاری شد. هر چه جلوتر می رفتم گریه ام بیشتر می شد. اشک هایم را که دید، گفت: «نشد خانوم! گریه نکن. باید محکم و با اقتدار وصیت نامه رو بخونی. حالا بلند شو بایست. می خوام با صدای بلند بخونی. فکر کن بین جمعیت وایسادی داری وصیت نامه همسر شهید می خونی». وادارم کرد همان شب با صدای بلند ده بار وصیت نامه اش را خواندم. وقتی تمام شد دفتر شعرش را خواست. عاشورای همان سال یک شعر سروده بود. سه بیت از همان اشعار پایین برگه نوشت و بعد تاریخ زد. نوزده آبان ۹۴. زیر تاریخ هم جمله همیشگی و کفی بالحلم ناصرا را نوشت. به خط آخر که رسید، گفتم: «عزیزم! معمولا همسران شهدا گله دارند که نتونستن دل سیر همسرشون را ببینند. آخر وصیت نامه بنویس که اگر شهید شدی اجازه بدن نیم ساعت با پیکرت تنها باشم». خودم هم باورم نمی شد آن قدر قضیه جدی شده که حتی به این لحظه هم فکر می‌کنم. در مخیله ام هم نمی گنجید که چطور این حرف ها به زبان آوردم. انگار فرد دیگری در کالبد هم رفته بود و از جانب من سخن می گفت. تا کجا پیش رفته بودم که حتی به بعد از شهادتش هم فکر می کردم.

برشی از صفحه ۲۷۴-۲۷۵ کتاب:

ساک را که چیدم، برایش حنا درست کردم. گفتم: «حمید! من نمی دونم تو کی میری و چه موقعی عملیات داری. می خوام  مثل بچه‌های جنگ که شب عملیات حنا می گذاشتن، امشب برات حنابندون بگیرم».

 با تعجب از من پرسید: «حنا برای چی؟». گفتم:« اگر ان شاء الله سالم برگشتی که هیچ؛ ولی اگر قسمت این بود شهید بهشتی، من الان خودم برات حنابندون می‌گیرم که فردای شهادت بشه روز عروسیت. روز خوشبختی و عاقبت به خیری تو، بهترین روز برای هر دوتامونه. روی مبل کنار بخاری، سمت چپ ویترین داخل پذیرایی نشست. پارچه سفید می رویش انداختم و روزنامه زیر پاهایش گذاشتم. نیت کردم و روی موها و محاسن و پاهایش حنا گذاشتم. در همان حالت که حنا روی سرش بود، دوربین موبایلم را روشن کردم و گفتم:« حمید! صحبت کن برای من، برای پدر و مادر هامون».

گفت:« نمی تونم زحمات پدر و مادرم را جبران کنم». دنبال جمله می‌گشت. به شوخی گفتم:« حمید! یک دقیقه بیشتر وقت نداری. زود باش». ادامه داد:« پدر و مادر شما هم که خیلی به من لطف کردن. بزرگ‌ترین لطف شون هم اینکه دخترشون را در اختیار من گذاشتن. خود تو هم که عزیز دل مایی. فعلاً علی الحساب میذارمت امانت پیش پدر و مادرت، تا برم و برگردم انشاءالله».

بعد از ثبت لحظات حنابندان، روسری سر کردم و دو تایی کلی با هم عکس سلفی گرفتیم. به من گفت:« فرزانه! اگر برنگشتم خاطراتمون رو حتما یک جای ثبت کن».

برشی از صفحه ۲۷۸ کتاب:

کنارش نشستم خودش لقمه درست می کرد و به من می داد. برق خاصی در نگاهش بود. گفتم: «حمید! به حرم حضرت زینب سلام الله علیها رسیدی ویژه منو دعا کن». گفت: «چشم عزیزم! اونجا که برسم حتما به خانوم می گم که همسرم خیلی همراهم بود. میگم که فرزانه پای زندگی وایساد، تا من بتونم پای اسلام و اعتقاداتم بایستم. میگم وقتایی که چشمات خیس بود و می پرسیدم چرا گریه کردی؟ حرفی نمی زدی. دور از چشم من گریه کردی که اراده من ضعیف نشه».

خواننده علاوه بر آنکه با مشاهده عظمت این زن و شوهر، به اسلام و فرهنگ خود می بالد و افتخار می کند، با ورود به فصل جدایی، از مشاهده دردها، زخم ها و رنج هایی که بر این سرو ایستاده، آن هم از جانب تماشاگران بی درد وارد می شود، قلبش به درد می آید.

برشی از صفحه ۳۲۰-۳۲۱ کتاب:

هنوز نتوانستم خودم را با این شرایط وفق بدهم. روزهای خیلی سختی به من گذشت. روزهایی که با یک صدا، با یک یادآوری خاطره، با دیدن یک زن و شوهر کنار هم، بی اختیار گریه کردم. روزهایی که همه چیز خاطره حمید را به یادم می انداخت. از شنیدن مداحی هایی که دوست داشت گرفته تا بوی عطر هایی که می زد. روزهایی که حرف‌های خیلی تلخی شنیدم. اینکه حمید برای پول رفته، اینکه شما حقوق تان از نظر شرعی مشکل دارد؛ چون حمید برای ایران شهید نشده است. حرفهایی که هرکدام شان مثل نمک روی زخم وجودم را به آتش می کشد. هیچ عقل سلیمی قبول نمی‌کند در برابر پول چنین کاری بکند. این که همسرت دیگر نباشد، فقط توی خواب بتوانی او را ببینی. وقتی بیدار می شوی، نبودنش آن قدر آزارت بدهد که دوست داشته باشی فقط بخوابی و او را دوباره در خواب ببینی. ولی تا کجا؟ تا کجا می شود فقط خواب بود و خواب دید؟ همه این حرف ها و رفتارهای غیر منصفانه یک طرف، نبودن خود حمید یک طرف. حسرت این که یک بار عمه و پدر حمید را خوشحال ببینم، روی دلم مانده است. هر وقت به خانه پدری حمید می روم، همه خاطراتم از دوره بچگی تا روزهای آخر جلوی چشم هایم می آید. از اول تا آخر گریه می کنم.

سخن آخر:

این هم آوایی در زندگی دنیوی و به تبع آن در زندگی اخروی، محصول قرائت واقعی از اسلام ناب محمدی (ص) است. اسلامی که انقلاب اسلامی تجسمی از آن می باشد. انقلاب اسلامی با این شهدا به قلب ملت های دیگر صادر شده است و هیچ لجوج و عنودی هم توان جلوگیری از آن را ندارد:

چراغی را که ایزد برفروزد                هر آن کس پف کند ریشش بسوزد

در یک کتاب فروشی یک عراقی را دیدم که دنبال ترجمه عربی کتاب های زندگی نامه شهدا می گشت. می خواست ببرد عراق. همان جا بر عین الیقینم محقق شد که شهدا تنها ترین پیروز این معرکه بودند.

این فرهنگ بسیار غنی فرا روی قلب های آماده ای است اگر با قلب و جوارح و ارکان به آن ملتزم شوند، عَلَم اسلام انقلابی و انقلاب عظیم اسلامی را به دوش خواهند گرفت و خود به عَلَم اسلام تبدیل خواهند شد که حتی دشمنان عنود را اعجاب وا خواهند داشت. هم چنان عباس بن علی بن ابی طالب (ع) چنین بود و چنین شد.

کتاب یادت باشد نمی است از یم حقیقت وجودی شهیدی است که خیلی خوب می دانست که زیاد وقت ندارد و در این وقت کم باید مسافت زیادی را بپیماید. این کتاب برای همه ارادت مندان شهدا مخصوصا زوج هایی که احساس می کنند باید این مسیر نه چندان هموار را با همدیگر طی کنند، شروع بسیار خوبی است. این کتاب فارغ از عاشقانه بودنش، همه جوانان مدعی سلوک و معنویت را به هماورد طلبی فرا می خواند و کمتر کسی را می توان یافت که از این مسابقه شکست خورده بیرون نیاید و البته شکست شیرینی است. حلوای لن ترانی تا نخوری ندانی.

در این یک هفته ای که کتاب را مطالعه کرده ام، هر وقت به شهید حمید فکر می کنم، زانو زدن در مقابل عظمت وجودی ایشان، تنها ترین کاری است که می توانم انجام دهم.

کجایند کسانی که دنبال الگویی برای جوانی، موضوعی برای هنرهای تصویری و مفاخری برای احیاء می گردند؟

پیوندهای مرتبط:

فهرست موضوعی کتاب به صورت پی دی اف و اکسل

خاطرات و مطالب مرتبط با این کتاب را در اینجا مشاهده بفرمایید.

به این پست امتیاز دهید.
حتما بخوانید:  معرفی و بررسی کتاب نذر قبول؛ کتاب خاطرات شهید محمود اخلاقی

مطالب زیر رو هم از دست ندید…

نظرات و ارسال نظر